تاريخ : یکشنبه 07 اردیبهشت 1393 | 00:14 | نويسنده : loveday

داستان خواندنی آلزایمر مادر,داستان,عکس,عکس زن,سالخورده

  چمدونش را بسته بودیم،
 با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
 کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک،
 کمی نون روغنی، آبنات، کشمش
 چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
 گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
 یک گوشه هم که نشستم
 نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
 گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
 گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!
 آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها،
 من که اینجا به کسی کار ندارم

اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
 گفتم: “آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
 همه چیزو فراموش می کنی!”
 گفت: “مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول!
 اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!”
 خجالت کشیدم …! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم
 و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.
 اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،
 راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
 زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
 توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
 قرآن و نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!
 
آبنات رو برداشت
 گفت: “بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”
 دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
 ”مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن.”
 اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
 ”چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد،
 شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”
 در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد
 زیر لب میگفت:
 ”گاهی چه نعمتیه این آلمیزر!!”



برچسب‌ها:

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید