تاريخ : جمعه 16 آبان 1393 | 21:41 | نويسنده : loveday

http://upload7.ir/imgs/2014-11/85788511349936354008.jpg

 

اســـمشو تقـــدير نذار جـــدايي تقصـــير تو بود


هميـــشه يکــــــي کمـــ ميـــاره اين دفعـــه نوبت تو بود


اگــــــه دوباره ديدمـــت شرمنـــده از خودت نبـــاش


زندگـــي ايـــنه عزيزم يکي ميره يکي مــــــياد


واســـه همـــينه بعـــد تو به کســـي دل نـــدادم


آره به قــــــول تو من يه احمـــق ســـادم


برچسب‌ها:
تاريخ : جمعه 16 آبان 1393 | 21:40 | نويسنده : loveday
تنــــهایم ...


امــــا دلتنگ آغــــوشی نیســــتم ...


خســــته ام ...



ولــــی به تکــــیه گاهــــی نمی انــــدیشم ...


چشــــمهایم تر هــــستند و قــــرمز ...


ولــــی رازی نــــدارم ...



چــــون مدت هــــاست ...


دیگــــر کســــی را " خیــــلی" دوستــــــــ ندارم
 

http://img2.me/pqnMa.jpeg

برچسب‌ها:
تاريخ : جمعه 16 آبان 1393 | 21:40 | نويسنده : loveday

 

ســـــــاده نــيـــســـت . . .


گـــــذشـــتــــــــ ن
از ڪـــــســــے ڪـــــﮧ . . .



گــ
ـــــــذشـــتـــ ـﮧ هــــــــــــايـــــت را ســــاخـــتـــــــــﮧ . . .



و آيـــنــ
ــــــده ات را ويــــــــران ڪــــــرده . . .

 


برچسب‌ها:
تاريخ : جمعه 16 آبان 1393 | 21:39 | نويسنده : loveday

 

آهـــای آقا پسری که امـــروز

 

کــارت بازی با دل دخـــتراس!

 

دیـــدن اشکای اونـــا حس

 

شـــاخ بودن بهـــت میده...

 

یه روز پـــدر میـــشی..

 

دیـــدن اشکـــای دخـــترت کمـــرتو میشـــکونه


برچسب‌ها:
تاريخ : جمعه 16 آبان 1393 | 21:39 | نويسنده : loveday

 

هـــی فلانی!

 

دیگر هـــوای برگردانـــدنت را ندارم…
 
 
هرجـــا که دلت میخواهد برو…
 
 
فقـــط آرزو میکنم
 
 
وقتی دوبـــاره هوای من به سرت زد،
 
 
آنقـــدر آسمـــان دلت بگـــیرد که با
 
 
هـــزار شب
 
گــــــریه چشمانـــت، باز هم آرام نگیری…
 
و امـــا من…
 
بر نمـــیگردم که هـــیچ!
 
عـــطر تنم را همـــ از کوچـــه های
 
 
پشت ســـرم جمع میـــکنم،

 
که نتـــوانی لـــم دهـــی روی مبـــل های راحتـــی،
 
با خاطـــراتم قــــــدم بزنی!

 


برچسب‌ها:
تاريخ : یکشنبه 11 آبان 1393 | 10:10 | نويسنده : loveday

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم تشنه یک جرعه آب

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد

هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی نه رفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست

آن یکی فریاد زد رب تو کیست

ای گنهکار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو

کارهای نیک و زشتت را بگو

ما که ماموران حق داوریم

اینک تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هر کجا و دلفکار

می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق کهکشان

چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه بگوش

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات

خاک پایش حسرت عرش برین

طره یی از گیسویش حبل المتین

بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت عشق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه

صاحب روز قیامت آمده

گویی بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه اینجا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است

اینکه می بینید در شور است و شین

ذکر لالائیش بوده یا حسین ( ع )

دیگران غرق خوشی و هلهله

دیدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود را شکست

سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد

اسم من راز و نیازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را بدوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دوید

اقتدا به خواهرم زینب نمود

گاه میشد صورتش بهرم کبود

بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذر رقیه کرده است

تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم

هرچه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است

در قیامت عطر و بویش میدهم

پیش مردم آبرویش میدهم

باز بالاتر به روز سرنوشت

میشود همسایه من در بهشت

آری آری هرکه پا بست من است

نامه ی اعمال او دست من است

 

 

 


برچسب‌ها:
تاريخ : سه‌شنبه 06 آبان 1393 | 13:48 | نويسنده : loveday


برچسب‌ها:
تاريخ : سه‌شنبه 06 آبان 1393 | 13:23 | نويسنده : loveday

       آهنگ جدید و بسیار زیبا از رضا صادقي به اسم احساس رويايي

             

                      رضا صادقی آهنگ احساس رویایی متن آهنگ احساس رویایی رضا صادقی

 

فرمت : Mp3 / کيفيت : 320Kbps

Download

فرمت : Mp3 / کيفيت : 128Kbps

Download

 

 

ترانه و شعر آهنگ احساس رویایی رضا صادقی
همین خوبه که عطر تو هنوز میپیچه تو دنیام
همین خوبه که تو هستی تو این لحظه که من تنهام
مثه رویاست که دستاتو هنوز میشه نوازش کرد
که میشه تویه این بن بست دوباره با تو سازش کرد
برام عادت شده اینکه
تو باشی تویه هر لحظم
به این احساس رویاییم
همیشه عشق میورزم
برام عادت شده اینکه تو باشی تویه هر لحظم
به این احساس رویاییم همیشه عشق میورزم
هنوزم تویه تنهایی واسه عشق تو میمیرم
تو وقتایی که دلتنگی منم بدجور دلگیرم
برام بسه که میتونم دوباره پیش تو باشم
همون لحظه که گم میشم تو آغوش تو پیدا شم
برام عادت شده اینکه
تو باشی تویه هر لحظم
به این احساس رویاییم
همیشه عشق میورزم
برام عادت شده اینکه تو باشی تویه هر لحظم
به این احساس رویاییم همیشه عشق میورزم
برام عادت شده اینکه
تو باشی تویه هر لحظم
به این احساس رویاییم
همیشه عشق میورزم

 


برچسب‌ها:
تاريخ : سه‌شنبه 06 آبان 1393 | 13:22 | نويسنده : loveday


برچسب‌ها:
تاريخ : دوشنبه 21 مهر 1393 | 23:27 | نويسنده : loveday

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کن

 


برچسب‌ها:
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران