تاريخ : سه‌شنبه 20 خرداد 1393 | 20:14 | نويسنده : loveday

 

 

 

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.هنگام

 

بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی

 

 می داد . از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت :

 

 چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

 

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی

 

 از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.

 

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض

 

 ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

 

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند،

 

در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر

 

شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم

 

 تو مرا از پای درآورد ...

 



برچسب‌ها:

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید