تاريخ : چهارشنبه 16 بهمن 1392 | 09:04 | نويسنده : loveday

روزی مجنون از روی سجاده شخصی رد شد!
مرد نماز را شکست و گفت: مردک درحال راز و نیاز با خدا بودم تو چگونه این رشته را بریدی…؟!
مجنون لبخندی زد و گفت: من عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم تو چگونه عاشق خدایی و مرا دیدی….!؟!
 


برچسب‌ها: ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 14 بهمن 1392 | 20:19 | نويسنده : loveday

 

به وبلاگ خودتون خوش اومدین

به دلیل به روز بودن سایت از همه جا دیدن کنید

اگه میخواین به وبتون سر بزنم ولینک کنم

وب منو تو وبتون لینک کنین آدرس وبتونو تو متن نظری که میدین برام بفرستین

با گوگل وارد نشوید فقط اینترنتInternet Explorer 

 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 


برچسب‌ها:
تاريخ : دوشنبه 14 بهمن 1392 | 08:37 | نويسنده : loveday

استاد:عشق چیست؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از

 بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا ۳ روز بود باکسی حرف

نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و…

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

 


برچسب‌ها: ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 09 بهمن 1392 | 10:25 | نويسنده : loveday

پسری دختر زیبایی را دید.شیفتش شد.چندساعتی باهم توخیابون قدم میزدن که یهویه بنزگرون قیمت جلوی پاشون ترمززد.دختره به پسره گفت:خوشگذشت ولی نمیتونم همیشه پیاده راه برم بای.نشست توی ماشین راننده بهش گفت:خانم
ببخشیدمن راننده این آقاهستم لطفاپیاده شید. 
 


برچسب‌ها: ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 29 دی 1392 | 11:29 | نويسنده : loveday

 

 

 

برچسب‌ها: ادامه مطلب

تاريخ : یکشنبه 29 دی 1392 | 10:07 | نويسنده : loveday

 

 

 


برچسب‌ها: ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 دی 1392 | 09:06 | نويسنده : loveday

http://tasvirnama.ir/images/2012/05/%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%BE%DB%8C%D9%BE%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-1.jpg       


برچسب‌ها: ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 27 دی 1392 | 10:56 | نويسنده : loveday

سلام من سینا هستم یه پسر جنوبی دوست ندارم هویتم مجهول بمونه

من یه پسر تقریبا پولدار جنوبی هستم حالا میخوام داستان زندگیمو براتون

بگم من پسری بودم فوق العاده مغرور چون بخاطر وضعیت اقتصادی که

داشتیم باعث شده بود بیش از حد مغرور بشم و از بچگی همینطور بار

اومده بودم مغرور و لجباز هیچوقت تو زندگیم فک نمی کردم عاشق بشم

چون اصلا به این چیزا اعتقاد نداشتم و اینا رو یه مشت خرافات میدونستم

فک میکردم اصلا عشق واقعی وجود نداره یه روز صبح زود از خواب پا شدم

و داشتم خودمو آماده میکردم برم دانشگاه که خواهرم گفت منو

میرسونی مدرسه خواهرم پیش دانشگاهی میخوند گفتم باشه میرسونمت

مسیرش باهام یکی بود رفتم سوار ماشین شدم خواهرمم سوار شد و راه

افتادیم خواهرمو رسوندم دم مدرسه پیاده شد ازش خداحافظی کردم

خواستم راه بیافتم برم که یه دختر خیلی...

 


برچسب‌ها: ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 27 دی 1392 | 10:16 | نويسنده : loveday

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز  

 

 


برچسب‌ها: ادامه مطلب
تاريخ : پنج‌شنبه 26 دی 1392 | 17:38 | نويسنده : loveday

 

 


برچسب‌ها: ادامه مطلب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران